تبليغاتX
کمی پنجره


کمی پنجره

 

امروز برگها پایان خود راجشن گرفته اند

 

 

چه پایانی...

 

 

از آغاز با عشق جوانه زدند و وسرانجام قربانی عشق شدند

 

 

هر چند درخت غمگین است...

 

 

هر چند حماسه ی برگها را بارها باخود مرور می کند

 

 

هر چند درخت دلتنگ است...

 

 

اما این دلتنگی آتش وجودش راشعله ور می کند ،

 

 

تا شاید هرز چند گاهی بتواند،

 چیزی شبیه آن برگها را تکرار کند...

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

یا لطیف

 

مگه من کی ام؟

همان که گفتی : «واذا مسه الشر جزوعا واذا مسه الخیر منوعا »

 

بارها شد ، هر گاه به مسئله ای برخوردم روبه خونه ت نشستم

 

صدام رو با مهربونی گوش کردی

 

دست نوازشی روی سرم کشیدی....گفتی:بنده ی من ناراحت نباش ،

درست میشه...کمکم کردی

 

زمانی که اوضاع بر وفق مراد شد ،

مستی یقه ام رو گرفت ، ذوقی تهوع آور...

فراموشت کردم ...رفتم که رفتم...

 

جز چند رکعت نمازی که اگر نبود تمام وجودم خشک می شد ، از ریشه جدا می شدم

 

دوباره سوار موج بلا شدم...اومدم ، نشستم ، چادر گل گلی سرم کردم

 

زانو زدم ، گریه کردم

 

اگه با یه دوست چنین رفتاری داشتم تنهام گذاشته بود...

این همه بی حیای رو نادیده گرفتی

دوباره صدام رو گوش کردی ، این صوت تکراری خسته ات نکرد

 

 

باز شنیدم که بهم گفتی : بنده ی من ناراحت نباش ، نمیزارم گزندی بهت برسه...

 

دستی به روی سرم کشیدی وهمه چیز حل شد.

منو ببخش

 

 

تا در بین دستهای تو جا داشتم ایمن بودم ، آرامشی عجیب...

همه چیز زیبا بود...

کودکی کردم...

به دنبال پروانه ای رنگی پریدم ، از میان دست های تو جدا شدم

پاهایم به سنگی خورد ، زمین افتادم ...بغض کودکانه وگلو گیر... به هق هق افتادم

 

دوباره بغلم کردی

گفتی : گریه نکن ،

با این دستهای نحیف زمینی ات صورتت را نپوشان ،

 

من تو را بخشیدم

 

 

سیدی ، سیدی ، سیدی ...

غلبنی هوای

 

سیدی ، سیدی ، سیدی

 

اخرج حب الدنیا من قلبی

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

اصل نیست ،

 

این لحن ، این کلام...

 

گرد وخاک این واژه های مقدس نمای پرابهام ...

 

از میان این همه غبار... باز هم می شناسمت

 

 *********

 

اما ، تو ای بی صدا سوخته

 

در میان می گیری ...

 

جان پناه جان میشوی

 

بی واژه ،بی کلام

 

به رنگ خاک میشوی...

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

 

 

 

 

قطار متوقف شد...باتمام  سنگینی های این دوساله ازقطارپیاده شدم...

باورم نمیشه باز هم تونستم خرمشهر روببینم....

گفتم :داداش مهدی کمک کن میخوام اینجا خودم رو پیدا کنم

آقای زمانی(راوی) :خواهریتون رو به شهدا ثابت کنید...نگاهم به عکس دادش افتاد روی شیشه های اتوبوس...

باتمام نشونی ها با تمام کمک هایی که ازقبل بهم کرده بودی ، گفتم شاید قبول کرده باشی که من خواهرکوچیکت باشم

به خرمشهر خوش آمدید جمعیت 36 ملیون نفر... جای دستهاتون رو روی

دیوارهای مسجد جامع احساس میکنم...

صدای بهنام ،صدای جهان آرا حتما هنوز هم اینجا تکرار میشه...

اون روزها تموم شد...

من اومدم به اندازه ی3ماه شرمندگی

...به اندازه ی سه ماه فراموشی

به اندازه ای که دیگه الان چطور صدات کنم بگم دادش مهدی

شهید جهان آرا این روزها نام شما زیاد بر سرزبون هاست

شاید تو بتونی به یه جامونده کمک کنی...

 

 

آن مرغ که پرزند به بام ودر دوست

 

خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست

 

این نکته نوشته اند بر دفترعشق

 

سردوست ندارد آن که دارد سر دوست... «قیصر»

.............................................................

نمی دونم شاید تمام احساسات من تنها یه لاف بزرگ باشه...

من هنوز سر خودم رو دوست دارم

من هنوز خودم رو میخوام...

هنوزتو خودم حبسم

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

برای یک عزیز...

امروز چهره ی بارون زده ات معصومیت دیگه ای داشت

بی تابی کردن های محجوبت

آروم وسر به زیر می سوختی...

از آوارگی ، از تنهایی ،از پرسه زدن های اولین شب تنهاییت گفتی

احساس می کردم بیشتر از تو ، من احتیاج دارم که بغلت کنم

انگار وقتی بغلت کرده بودم می خواستم خودم رو آروم کنم

برای تسلی دل تو کار زیادی نمی تونم بکنم...جز دعا

 

ویه یادداشت وبلاگی...

یادداشتی که تنها نشونه های ناشناس از یه درد میده

نه نام نشونی از تو ونه از آه بلند تو

همون طور که خودت می خوای

***********

یا راحم شیخ الکبیر یارازق الطفل الصغیر...

 

می دونم هیچ کس رو از قلم نمی اندازی

این روزها تنها دلگرمی "میم عزیز " شمایی

می دونم که تنهاش نمیزاری

تنها ماه این شبهاش شما هستی

 

صبر وآرامش باشه دعای من و هدیه ی شما

************************************************************************

دوست دارم بگم « شما» با اینکه خیلی بهم نزدیکی اما انگار از گفتن «تو» ...

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

 

فریب ما نخور آقا دروغ می گوییم

به جان حضرت زهرا دروغ می گوییم

چه ناله ای ؟چه فراقی؟ چه درد هجرانی ؟

نیا نیا گل طاها دروغ می گوییم

تمام چشم براهی وانتظار و فراق

همه ندبه های فرج را دروغ میگوییم

دلی که مأمن دنیاست جای مولا نیست

اسیر شهوت دنیاست دروغ می گوییم

زبان سخن زتو گوید ولی برای مقام

به پیش چشم خدا دروغ میگوییم

کدام ناله ی غربت ؟ کدام درد فراق؟

قسم به ام ابیها دروغ می گوییم

خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تونیست

وما به وسعت دریا دروغ میگوییم

مرا ببخش عزیزم  ، که باز میگویم

نیا نیا گل طاها دروغ میگوییم

از؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

 

این هول و ولع آخر چیست ؟

 

من که هر روز برای تو وتو

 

ثانیه ها ، ساعتها...

 

از خود و پیچک آمال بلندم ببریدم...

 

دگر از جان من وجان خدایم ...تو چه می خواهی ؟

 

تو که بالم بگرفتی و ز بام انداختی...

 

دگر از پای شکسته ، دگر از روی سیاهم ...تو چه می خواهی ؟

 

بگذار لحظه ای را من ودستان دعایم با هم...

 

گوشه ی خلوتی دور از همه عالم باشیم

 

باقی عمر برای تو و تو ...

 

بگذار لحظه ای هم که شده آدم آدم باشیم ...

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

زنده وجاوید کیست ؟.............کشته ی شمشر دوست

کاب حیات قلوب............. از دم شمشیر اوست

گر بشکافی هنوز.................. خاک شهیدان عشق

آید از آن کشتگان ................زمزمه ی دوست دوست...

نوشتن راجع به شهدا توفیق میخواد ومن که روز ۱۲ بهمن با خاله شبنم به گلزار شهدای بهشت زهرا رفته بودم تا الان توفیق نداشتم راجع به اون روز بنویسم...

اول از همه به سراغ شهدای ۲۲بهمن میریم که گلبارون شده گلها رو جمع میکنیم روی مزار شهدا میزاریم

بعد میریم سراغ ۷۲ تن،شهدای هفتم تیر وشهدای ترور...

همین طوری که از کنارشون رد میشم یه اسمی توجهم رو جلب میکنه،شهید عبدالحمید دیالمه...

با خوشحالی وناباوری دوباره نگاه میکنم...خودشه...بغضم می ترکه انگار میخوام تمام دلتنگی ها وآرزدگی های این چند ماهه رو یه جا خالی کنم ...چند دقیقه ای همون جا می شینم کنارش شهید منتظری ،دستم رو به روی سنگ مزارش می کشم .جلوتر می رم شهید بهشتی مظلوم واقعا مظلوم یادم نمیره  مستندی که نشون میداد بنی صدر وقتی داشت سخنرانی می کرد مردم فریاد می زدن مرگ بر بهشتی وامام تنها قوت قلب بهشتی بود ، واین  جمله ی امام که: ناراحت کننده تر از شهادت بهشتی مظلومیت ایشان بود...پس از زیارت مزار شهید تندگویان ،باهنر ،رجائی وباقی شهدا از بارگاه شهدای ۷۲ خارج میشیم

حالا نوبت قطعه ی ۲۴ قطعه ای که خیلی عجیبه وخیلی از شهدای بی سر اونجا دفن شدن ...به مزار شهید حسن باقری نابغه ی جنگ میرسم ،دعای آب رو مستجاب میکنم سرازیرش میکنم به روی مزار این شهید بزرگ

بین دوتا حجله می ایستم این جمله به یادم میاد که بعد از شهدا ما چه کرده ایم؟ شهید عباس کریمی ،شهید چمران ،شهید موحد دانش...کمی پائیین تر قبری بی نشون رو می بینیم که تنها یک جمله روش نوشته شده : پرکاهی تقدیم به آستان کبیر الله...این وصیت نامه ی خود شهید بوده که گمنام باشه... دقیقا پائینش چهره ی یه نوجوون رو میبینم که کموله دموکرات جلوی یه عروس وداماد قربونیش کردن ، مثل خیلی از شهدای دیگه که تو کردستان ذبحشون کردن

می رسیم به قطعه ی۲۶ وشهید پلارک ،مثل همیشه دور مزار شلوغه ...شهیدی که از مزارش بوی عطر می یاد ومعروفه به شهید عطری .

اون کسانی که برای همه چیز یه توجیه علمی میخوان این رو چه جوری تفسیر میکنن ؟

 چه رمزی بین  شهید پلارک وخدا وجود داره ؟ این بوی عطر یعنی چه خبره ...تو عالم روحانی چه اتفاقاتی می افته که ما به این پنج حس گناهکارمون توانایی درکشون رو نداریم؟

چند دقیقه ای اینجا میشینیم به عکس های توی حجله نگاه میکنم ،به معصومیت چهره  ...وای انگار داره با آدم حرف میزنه

حالا یه مردی رو میبینم که داره با عصا نزدیک میشه ، دستش مصنوعیه وبا این پنجه های آهنی حرکت میکنه وماکس اکسیژن به دهانش ومخزن اکسیژن رو داخل کیفی گذاشته...من وخاله عقب میریم تا راحت باشه، صدای سرفه هاش بلند شده نمیتونه راحت نفس بکشه یه گوشه ای میشینه بعدا فهمیدم یکی از پاهاش هم مصنوعیه...از خودم خجالت میکشم..

به سمت مزار شهید آوینی حرکت میکنیم یک دفعه چشمم به یه عکس بزرگ می خوره یکی از شهداست که سوار موتور شده ...چقدر آشناست ،

داد میزنم خاله انگار اینجا مزار شهید امیر حاج امینییه  ...  می شینم سنگ مزارش رو بوس میکنم ... دستی به روی عکسش می کشم ...چه طوری ممکنه ؟ما آدرس این قطعه وردیف رونداشتیم انگار بعضی جاها آدم رو بی اختیار میبرن و این اتفاق تو اون روز چند بار افتاد.

حالا نزدیک میشیم به صیاد شیرازی ...چقدر حس بزرگواری وعظمت داره...

 

و در آخر میرسیم به مزار شهید آوینی سید شهیدان اهل قلم...

روی سنگ جمله ای از خود شهید نوشته شده :

هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت...

 

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

دلتنگم...

احساس میکنم دارم تو یه زندگی مکانیکی جبری می سوزم

احساس می کنم روحم رو مچاله کردن...

یادمه یه روز استاد زبان ازم پرسید چه رویایی داری؟

جمله ای که گفتم معنیش این بود که دوست دارم جایی زندگی کنم که هیچکس زندگی نکنه!

********

چشم هام رو می بندم...

به رویاهام فکر میکنم...زندگی توی طبیعت ...تو روستاهای بی نام ونشون شمال

جایی که نبض زندگیم اونجا میزنه !

*********

چشم هام رو با باز میکنم...

تا دور دست ها ساختمون های بلند...خیابون های شلوغ...ویترین ملتمس مغازه ها...

اتوبان همت که مثل خیلی جاهای دیگه اسم شهید روشه اما خالی از روح شهداست !

مترو...آدمکهای کامپیوتری ...

آدمکهایی که قدرت انتخابشون به اندازه ی یه نرم افزار برنامه ریزی شده وجهت داره اما بی خبر!

********

مثل هر شب احساس دلتنگی می کنم...

کاشکی اینجا نبودم...کاشکی...

 

آیا ما محکوم به جبر هستیم؟

به زندگی ماشینی ...به این روزگار !

نمی دونم !

ولی نه خدا جونم اگه این طور فکر کنم به تو هم شک کردم

قربونت برم ...برام دعا کن ...خیلی گرفته ام

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|

" گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

نگاهدار سر رشته تا نگه دارد  "                                        

هنوز قدرت راه رفتن نداشتم...

تا بلند می شدم به روی خاک می افتادم

آمدی ودستان خاکیم را گرفتی

...تا افلاکیم کنی !                                                                 

نگاه کوتاهم را

...به انتهای افق برسانی !

قلب تسخیر شده ام را بستانی...لبریزش کنی...ناحیه ی ستاره خیزش کنی

از این کهنه دردها رهایم کنی

تا شاید...بالهای خسته ام...بالهای به گل نشسته ام

مجالی برای پریدن پیدا کنند

آمدی تا بال دلم را بگشایی

که خود گفتی :با بال دل سریعتر می توان به خدا رسید تا با پای رفتار

 

یا وجیها عندالله...اشفع لنا عندالله

 

نوشته شده در ساعت توسط ای کاش تمام نام ها نام تو بود|


آخرين مطالب
»
» شرمنده ...
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak